هر وقت تونستی برف را سیاه کنی. پای کلاغ سفید کنی.آتیشو بوس کنی.توی آب یه نفس عمیق بکشی.اون موقع منم می تونم فراموشت کنم


از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد


عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است


کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم


عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار


تو دنیای ناشناخته ای هستی که فقط من توانستم آن را کشف کنم


فکر میکنی اس ام اس میدم ، کارم پیشت لنگه ؟ یا دستم زیر سنگه؟ نه فقط دلم برات تنگ شده


اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند


درویشی را گفتند زندگی بر چند بخش است
گفت : کودکی و پیری
گفتند که پس جوانی چه شد
گفت : با عشق سوخت با بی وفایی ساخت با جدایی مُرد


خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛ يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه


من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی